تبليغاتX
ღ♥ღ عاشق تنها ღ♥ღ

ღ♥ღ عاشق تنها ღ♥ღ

گله دارم ز همه قول و قراری که نشد / سردی عشق تو و فصل بهاری که نشد

خداوند در قرآن می گوید : « تنها یاد خداست که آرام بخش دلهاست.»

خصلتی که مذهب دارد همین است که انسان را در سخت ترین تنگناهای زندگی یاری می دهد و چه یاری ای بزرگتر از آرامش بخشیدن؟
از ابتدای آفرینش ، انسان با مذهب پیوندی عمیق یافت و اولین انسان اولین پیامبر بود تا مبادا در زمین کسی بی راه و راهبر در ظلمات سرگردانی رها شود.
وقتی خصلت آرامش بخشی دین را درکنار نظم بخشی اش به زندگی انسان می گذارید ، عجیب نخواهد بود که چرا هیچ دوره مشخصی را در تاریخ پیدا نمی کنیم که عاری از مذهب باشد.
حال مساله ای که پس از انتخابات(؟) ۲۲ خرداد برای من نوعی مذهبی به وجود آمده چیست؟
به گمانم چیزی تغییر کرده است.برای خود من این امر باورهای مذهبی ام نبوده است.ولی باید بگویم که حالا عقیده جدایی دین از دولت را پذیرفته ام ، عمیقا پذیرفته ام.
قبلا در این مورد مطمئن نبودم.دلیلم این بود که قوانین دینی جوری بیان شده اند که لازمه اش در دست داشتن حکومت توسط مسلمان ها و اجرای اسلام در حکومت بوده است.الان نمی دانم که قوانین اسلام مناسب حکومت هستند یا نه.فقط این را می دانم ( واین چیزیست که قبلا هم به آن باور داشتم اما همان مساله ای که گفتم باعث می شد خیلی به آن فکر نکنم) که حکومت مذهب را به لجن می کشد به این دلیل که از آن به عنوان وسیله ای برای مشروع جلوه دادن خود استفاده می کند . چه بسا برای دسته ای از مردم موفق شود این کار را انجام دهد اما آن دسته ای که حقیقت را می دانند ، ممکن است به جایش از دین متنفر شوند.
همین حالا ببینید چه کسانی بیشتر از همه در حرفهایشان ، دم از نظام اسلامی و وحدت جامعه اسلامی میزنند . کسانی که تا فرق سر به خون بیگناهان آلوده اند.چه کسانی دم از پیام اسلام برای بشریت می زنند ؟ چه کسانی دم از اسلام ناب محمدی می زنند؟ کسانی هستند که نفسشان بوی خون می دهد و به نماد ظلم و ستم پیشگی بدل شده اند.
این سوال برایم وجود دارد که چرا صداوسیمای جمهوری اسلامی اینقدر روی ولادت ها و شهادت ها و مرثیه ها و مداحی ها و ... مانور می دهد.باید کم کم حرف کسانی را که صریحا می گفتند این حکومت از دین فقط و فقط ( دقت کنید : فقط) به عنوان وسیله ای برای خفه کردن و در تحمیق نگهداشتن مردم استفاده می کند باور کنیم ؟ بله باید باور کنیم و اگر قبلا باورمان به این امر سست بوده باید بر این باور راسخ تر شویم.یعنی تمام آن اشک هایی که مسولین حکومتی در رثای حسین می ریزند و در تلویزیون نشان داده می شود دروغ است؟بله دروغ در دروغ است.
صداو سیمایی که تا دیروز سرکوب و حتی کشتار مردم را توجیه می کرد و حتی با کمال وقاحت مسولیت خونی که تا ابد بر گرده خود و دولت کودتایی محبوبش سنگینی می کند را به گردن دشمنان خود می انداخت ، حال چگونه می خواهد در محرّم، دم از مظلومیت حسین و لب تشنه کودکان کربلا و دستان بریده ابولفضل بزند؟ اصلا دیگر رویشان می شود اسم ابولفضل را بیاورند؟و به یاد جوانمردی او نوحه بخوانند؟آیا می توانند این کار را بکنند در حالیکه نشان دادند یزید و شمر و ابن زیاد این زمانه کیانند؟
البته اصلا نمی خواهم میرحسین یا کروبی و خاتمی را با امام حسین و یارانش مقایسه کنم.داستان هایی اینچنین فقط تمثیلند تا نشان دهیم چه کسانی درست مثل حکومت بنی امیه از دین استفاده کردند تا دشمانشان را کافر نشان داده و خونشان را حلال کنند.و مردم عامی ایران بر سر می زنند که : وای حسین کشته شد...
انگار همه این چیزها برایمان عادت شده.عادت شده که بر علی و حسین و امام رضا اشک بریزیم . اما نمی دانیم که چرا اشک می ریزیم؟چرا آنها را بزرگ می داریم؟اصلا واقعا چرا مراسم عزاداری مفصل برای امام علی و امام حسین می گیریم؟ این سوالیست که برایم یک معضل فکری شده است.چرا؟
نگاه کنید که عموما کسانی که حداقل ازنظر ظاهری بیشتر مذهبی اند ، خشک فکرتر و متعصب ترند.آیا می شود باور کرد که نزدیکی به خدای رحمان و رحیم باعث می شود که پیرزنی که حتما مادر چندین فرزند است به گزارشگر تلویزیون بگوید : باید اینها را به اشد مجازات برسونند؟
آیا عشق به حسین باعث می شود که حکومت اسلامی ما خون مخالفان خود را حلال بشمارد؟
آیا آقای خامنه ای و آقای احمدی نژاد تا به حال نهج البلاغه خوانده اند تا ببینند هر چه حضرت امیر گفته آنها دقیقا برعکسش را عمل کرده اند؟!
آیا از خود پرسیده اند کجایشان به پیامبر اسلام ، موسی ، مسیح ، حضرت ابراهیم ، حضرت علی ، امام حسن ، حسین و...شبیه است ؟ آیا شباهتشان با دشمنان پیامبران و ائمه بیشتر نیست ؟!
چرا نام شکنجه گران حکومت ، « سربازان گمنام امام زمان» است ؟ آیا زمانی که دولت رویایی امام زمان به روی کار بیاید به سربازان گمنامش جولان خواهد داد ؟!

+نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت6:53 قبل از ظهرتوسط 1 عاشق | |

شهر را بوی غمی اسمانی در برگرفته و کوچه ها و خیابان ها در تسلی وارثان زخم

سیاه پوشیده اند...

این یعنی محرم.....مترجم حقیقت به زبان تمام کاینات.

این یعنی اغاز محرم...ابتدای باور گمشده ترین فضایل در گستره زمان ها....

این یعنی هنگامه مرور خویشتن در محضر عاشورا..

که تمام زمین کربلای یاد است و سراسر زمان عاشورای اقتدا به حسین(ع).....

و سلام بر انان که در پس سوختن در غم محرم جهانی از ساختن را دنبال

می کنند

محرم از راه می رسد

کوچه گریه می کند

شبیه باغچه

مثل غنچه ها

بوی حضرت از نسیم میوزد

راه می رود غمی بزرگ بین سینه های تنگ ما

صدای دسته های زنجیر زنی  دسته های سینه زن

بلند میشود

باز نوبت محرم است

باد با خودش دوباره ذکر  یا حسین(ع)  را می اورد....

+نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت6:57 قبل از ظهرتوسط 1 عاشق | |



منو تو آغوشت بگیر خدا ، می خوام بخوابم
آخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم
منو تو آغوشت بگیر ، می خوام برات بخونم
روی زمین چه قدر بده ، می خوام پیشت بمونم
کی گفته باید بشکنم تا دستمو بگیری
خسته شدم از عمری غربت و غم و اسیری
کی گفته باید گریه ی شب هامو در بیاری
تا لحظه ای وقت شریفت رو واسم بذاری
توی آغوش تو آرامش محضه
منو با خودت ببر حتی یک لحظه
بغلم کن ، منو بردار ، ببرم دور
ببرم از این زمین سرد و ناجور
وقتی باید واسه ی رها شدن یه بی فروغ بود
واسه آرامش نسبی ، کلی حرف های دروغ بود
توی دنیا هر چیزی قیمتی داره حتی وجدان
این ها رو هیچ جا ندیدم نه تو انجیل ، نه تو قرآن
وقتی دنیا همه حرف پوچ و مفته
صدای هق هقت رو پس کی شنفته
تو که می گی پیشمی تا لحظه ی مرگ
این که می گن می شکنی ، رنجم می دی ، بگو کی گفته
توی آغوش تو دیگه تنها نیستم
هر نفس اسیر دست غم ها نیستم
دیگه عاشقانه تر از عاشقانه ام
واسه موندن دیگه با بها بهانه ام
توی آغوش تو از درد خبری نیست
از دروغ و حرف های زرد اثری نیست

نمی بینی کسی از هراس نونش

جلوی حرف ناصواب بنده زبونش


+نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت8:53 بعد از ظهرتوسط 1 عاشق | |



 شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت

 دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت

 شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست

 دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت

 نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست

 صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت

زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر


 نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت

 امید عافیتم بود روزگار نخواست

 قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت

 زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من

 به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت

 چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا

 به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت

 چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت

ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت

دل گرفته ی من همچو ابر بارانی


گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت

+نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت3:10 قبل از ظهرتوسط 1 عاشق | |

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی

روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار

یک جایی شبیه دل خودش ،

کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،

کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،

دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،

خیابان ساکت بود ،

فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد

در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را

صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،

هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،

مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد

صدای گام هایی آمد و .. رفت ،

مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،

خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،

اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،

مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،

معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،

به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،

گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...

فاطمه باز هم خندیده بود ،

آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،

برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،

تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،

آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،

رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،

مثل فروختن یک دانه سیب بود ،

حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،

پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد

یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،

پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،

صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،

- داداش سیگار داری؟

سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،

نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم

چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :

- پولام .. پولاااام ،

صدای مبهم دلسوزی می آمد ،

- بیچاره ،

- پولات چقد بود ؟

- حواست کجاست عمو ؟

پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،

جای بخیه های روی کمرش سوخت ،

برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،

بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،

دل برید ،

با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،


- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...

چشمهاشو باز کرد ،

صبح شده بود ،

تنش خشک شده بود ،

خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،

در بانک باز شد ،

حال پا شدن نداشت ،

آدم ها می آمدند و می رفتند ،

- داداش آتیش داری؟

صدا آشنا بود ، برگشت ،

خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،

چشم ها قلاب شد به هم ،

فرصت فکر کردن نداشت ،

با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،

- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...

جوان شناختش ،

- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...

پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....

افتاد روی زمین ،

جوان دزد فرار کرد ،

- آییی یی یییییی

مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،

دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،

- بگیریتش .. پو . ل .. ام

صدایش ضعیف بود ،

صدای مبهم دلسوزی می آمد ،

- چاقو خورده ...

- برین کنار .. دس بهش نزنین ...

- گداس؟

- چه خونی ازش میره ...

دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش

دستش داغ شد

چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،

سرش گیج رفت ،

چشمهایش را بست و ... بست .

نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،

همه جا تاریک بود ... تاریک .

.........

همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :

- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .

همین ،

هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،

نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد

مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،

بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،

انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،

شاید فاطمه هم مرده باشد ،

شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،

کسی چه میداند ؟!

کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟

زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،

قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست

قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت4:4 قبل از ظهرتوسط 1 عاشق | |